تبليغاتX
هر چه می خواهد دل تنگت بگو

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

باور نمی کنم!!!....

نه این قرارمون نبود

تو بی خبر بری

من خسته شم که تو بی هم سفر بری

نه این قرارمون نبود

من رنگ شب بشم

توسرسپرده شی من جون به لب بشم

باور نمیکنم این تو خود تویی

این توکه ازخودش بیخود شد ه تویی

باور نمیکنم عشق منی هنوز

گاهی به قلب من سر می زنی هنوز

وقتی زندونی تو هوس

مثل پروازی توقفس

این رسم همراهی نشد ای هم نفس

وقتی قلبت از من جداست

سر گردون بی همصداست

انگارقلب تو با قلب من نا اشناست

باور نمیکنم این تو خود تویی!!!....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:20  توسط مفید  | 

خداوندا

پناهم ده از این عالم

که در هر کوچه بازارش

بساطی کرده از غیرت و عشق جوان مردی

پناهم ده از این عالم

که بعد از هر زمستانش

دگر حتی گلی کوچک نمی روید

پرستوها نمی آیند چکاوکها نمی خوانند

خداوندا تو میدانی دگر از خانه هامان نامی از تو بر نمی خیزد

نیایشها صفای خانه هامان نیست

دگر عاشق همان مجنون دربند دل معشوقه خود نیست

ولیلی ها و مجنون ها همان افسانه خواهد ماند

تو می بینی که همدردی

کلیدی گمشدست در عصر ما

و از نامردی مردان بی احساس

چگونه اشیانهای کبوتر ها

فرو می ریزد و نابود می گردد

خداوندا تو میدانی تو می بینی تو اگاهی

پناهم ده از این عالم

پناهم باش .

 

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:44  توسط مفید  | 

بي تو به سفر نخواهم رفت

اگر دریا دلی آبیست تو ای فانوس زیبایش

اگر آیینه یک دنیاست توای معنای دنیایش

تو یعنی دسته ای گل را از آن سوی افق چیدن

 تو یعنی پاکی باران تو یعنی لذت دیدن

تو یعنی یک کبوتر را به تنهایی رها کردن

خدای آسمان ها را به آسانی صدا کردن

تو یعنی یک شقاق را به پروانه بخشیدن

تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن

اگر یک آسمان دل را به قصد عشق بردارم میان عشق و زیبایی تو را من دوست می دارم......

او را می خواهم ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:8  توسط مفید  | 

عشق یعنی مستی و دیوانگی
   
عشق یعنی با جهان بیگانگی

       عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

           عشق یعنی سجده با چشمان تر

               عشق یعنی در جهان رسوا شدن

                   عشق یعنی اشک حسرت ریختن

                        عشق یعنی لحظه های التهاب

                            عشق یعنی لحظه های ناب ناب

                                 عشق یعنی قطره و دریا شدن

                                      عشق یعنی دیده بر در دوختن

                                          عشق یعنی در فراقش سوختن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 13:43  توسط مفید  | 

من نوشتم ازدنیا********اون نوشته:بی رحمه

من نوشتم از قسمت*********اون نوشته:سرگرمه

من نوشتم ازدردم ازشبای بی خوابی*اون نوشت از عشقو لحظه های بی تابی

من نوشتم از تقدیر خیلی وقته مایوسم*اون نوشته اشکاتو دونه دونه میبوسم

من نوشتم ازبازی ازیه بازی ساده*اون نوشته آروم باش حلقه هم فرستاده

من نوشتم از غصه ترشدم مث بارون*اون نوشته صبرت کو؟صبر لیلی و مجنون

من نوشتم اینجاها آدم آهنی داره*اون نوشته چشم تو کلی روشنی داره

من نوشتم از عکساش تویه آلبوم قرمز*اون نوشته تنهاتو جز توباکسی هرگز

من نوشتم از ترسم از وفاکه کمیابه*اون نوشته از دوریم شب باگریه میخوابه

من نوشتم از پاییز از یه عصررویایی*اون نوشته حاضر باش تو عروس زیبایی

من نوشتم از عشقت شهر قصه میسازم*اون نوشته گرمم کن تو الهه نازم

من نوشتم از دوریت برگ خاطرم زرده*اون نوشته همخونت این روزاس که برگرده

من نوشتم از رفتن وعده های 5 عصر*اون نوشته از گل ها می سازم برات یه قصر

من نوشتم از حالم از موهای آشفته*اون نوشته که قلبش قصمو براش گفته

من نوشتم از حرفاکه تحملش سخته*اون نوشته که با صبر عاشقانه خوشبخته

من نوشتم از این شهرازغم اش که پررنگه*اون نوشته از دوریم بدجوری دلش تنگه

من نوشتم ازابرا ازاوناکه اون بالان*اون نوشته مثل ما خیلی آدماتنهان

من نوشتم از دریا که یه شب میریم با هم* اون نوشته زیر پات می ریزم گل مریم

من نوشتم از عشقم که براش نهایت نیست*اون نوشته که بشمار مختصر فقط تا بیست

من شمردمو اون داشت به لبام نگاه میکرد*پشت پنجره آروم داش منو صدا می کرد

حرفامون یه جور نامس با جوابای ساده*خوش به حال اون که زود نامشوجواب داده

گرد خستگی ها رو از رو گونه هاش چیدم*گریه هاموبوسیدو گونه هاش بوسیدم

زیر سایه این شوق من نوشتمو اون خوند*من شکفتمو اون گفت من نشستمو اون موند

زندگی یه یازی بود ما یه مهره از شطرنج*وعده مون بازم پاییز ساعت همیشه پنج


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:40  توسط مفید  | 

مـــراصدبـارازخــــودبـرانـــی

 دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشانی

 دوستت دارم

چـه ســودازمهـــرورزیــدن

 چه حاصل ازوفاکردن

مـرالایـق بـدانی یانـدانـی

  دوستت دارم

حرفي بزن با من ، زيباي بي تكرار

من را ببر با خود ، تا لحظه ي ديدار

حرفي بزن با من ، اي بهترين آغاز

از انتهاي من ، تا اوج يك پرواز

من با تو رفتم تا ، آبي ترين آبي

از تو رسيدم من ، به شب آفتابي

من با تو من بودم ، عاشقِ فرداها

نه مثل امروزم ، خاموشِ روياها

هميشه محبوبم ، من با تو من بودم

در شبِ تبعيدي ، من شب شكن بودم

تكرار اسمم باش ، سياهي مانا نيست

بگو كه با مايي ، نگاهت خوانا نيست

نگاهي كن از ما ، تا داغ ترين خورشيد

از اين غزل دارَت ، تا يك آسمان اميد

با تو شكفتم من ، هم قد آغوشت

اين من ديروزست ، كه شد فراموشت

امروز آمدم تا با تو سخن بگویم

با تو که در غربت شبهای زمستانی

تنهاترین تنهایی

با تو که در مسیر آبی زندگی

رویای خوبان جهانی

آمدم تا با تو بگویم

غربت تو غربت همه ی زمین است

ای عاشق همیشه بارانی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:48  توسط مفید  | 

چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.

شمع اولی گفت من صلح وآرامش هستم ، هیچ کسی نمی تواندشعله مرا روشن نگه دارد.من باور دارم که به زودی میمیرم....سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.

شعله دومی گفت:من ایمان و اعتقاد هستم، ولی برای بیشترآدم ها دیگر ضرورتی در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگر روشن بمانم...سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سومی با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرادرک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اندکه به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند...طولی نمی کشد که عشق نیز خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد اتاق شد وسه شمع خاموش را دید، گفت:چرا خاموش شده اید ، همه انتظار دارند شما تا آخرین لحظه روشن بمانید...سپس شروع به گریستن کرد...پس

شمع چهارم گفت :نگران نباش تا زمانیکه من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم.

با چشمانی که از اشک وشوق می درخشید ...کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.

نور امید هرگز نباید از زندگی  محو شود

از داغ عشقت دارم می سوزم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 12:3  توسط مفید  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:23  توسط مفید  | 

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:22  توسط مفید  | 

هر چه می خواهد دل تنگت بگو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:15  توسط مفید  |